باز من رفتم سفر تهران برف اومد:/ :) - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 8:21
دیشب به میم گفتم فردا که برگردم یه گوشه دلم جا میمونه پیشت ! امروز صبح که منو رسوندن فرودگاه آویزون گردنش که بودم احساس میکردم دلم گیر کرده به گردنبندش و نخ کش شده ... تا این که لحظه کارت پرواز گرفتن دیدم اونم کارت گرفت:))) هرچی از مارمولکی این بشر بهتون بگم کم گفتم:))) خلاصه که باهم برگشتیم تهران ....
! - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 8:21
کاش به چیزی که واقعا هستم افتخار میکردی نه به چیزی که فکر میکنی هستم !xa0xa0xa0+ آدم بیشعوری که خصوصی پیام دادی! چون جای دیگه ای نمیتونم جوابتو بدم اینجا میگم جوابتم اینه که گه خوریش به تو نیومده! من چه مدلی زندگی میکنم با کی میرم کجا میرم ! حداقل زر میزنی خصوصی نفرست جوابتو بگیری! از اونجایی که خیل...
و در یک کلام شعور داشته باشید! - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 8:21
حقیقتش این است که وبلاگ ساختم که بی ترس و دغدغه و بی سانسور حرف بزنم ... در سیاه ترین دوران زندگیم وبلاگ ساختم ... قرار نبود کسی اینجا را بخواند... آدرسش را به هیچ کس ندادم ... هیچ کس از اطرافیان من
رنگ سفید زدیم روی دیوارا! - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 8:21
در این مدت اتفاقای زیادی افتاده ... قبلش باید بگم که همه عزیزانی که کامنت گذاشتین ... گم نشده ولی الان فرصت جواب دادن ندارم ... ممنونم که اینقدر مهربونید ... فکرشم نمیکردم آدما این جا رو بخونن شماها ز
سلام و درود به شما - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 8:21
عرضم به حضور شما که چون من خنگم اشتباهی اومدم نظرات زیباتون رو تایید کنم حذف کردم:|||الهه و لیلا و سیما و آرش و عزیزی که اسم سختی داشتی که پر از bxa0 بود و البته آق مهندس خودمون جناب droit کبیر :)))xa0من
یا حتی یک غاز وحشی مهاجر! - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 8:21
از نظر روحی احتیاج دارم که الان یک دختر بیخیالxa0 می بودم که بزرگ ترین مشکلم ست کردن رنگ لاک و بند کفشم بود ... یا یک صندلی ننویی قهوهای قدیمی توی اتاق مادربزرگ تنهایی که سال تا سال نوه هاش نمیومدن بهش سر بزنن ... هرچی غیر از این چیزی که الان هستم ... و هرجایی غیر از اینجا ...!چرا ؟ چون اینهمه به در...
درد و درمان...! - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 8:21
داریم اتاق را مرتب می کنیم ... اتاق من نیست ... اتاق او هم نیست ... اتاق کسی است که دوستش داریم و میخواهیم خوشحالش کنیم ... آهنگ شادی پلی میکند و همزمان با رقصیدن لباس ها را جمع میکند ... میخندم ...
حالا موهامم بوی عطرشو گرفته و من خوشبخت ترینم! - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 8:21
کاناپه کنار تلویزیون بوی عطر بابا را گرفته ... زانوهایم را جمع کردم و خودم و کتاب جدیدم را توی آن یک ذره جای کنار شومینه جا دادم ... عطر بابا دوره ام کرده و احساس امنیت میکنم ... انگار که توی بغلش نشس
روز ولنتاین خود را چگونه گذراندید؟ - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 8:21
به نام خدا با فیلم دیدن پای لپتاپ و سالاد خوردن:)))...قبلا به میم گفته بودم روزی که ولنتاین و جشن بگیری روز آخر زندگیت خواهد بود:))))حالا الانم که معلوم نیست توی چه وضعی هستیم که هیچ چی
و تمام - تاریخ: 1398/12/5 ساعت: 8:21
اینجا مینوشتم تا حالم بهتر شود ... شد ... بهتر شدم ... تغییر کردم ... بزرگ شدم اما دیگر وقت رفتن است ...!xa0 اینجا بماند و خاطرات خوب و بدش ...! میروم تا فصل جدیدی از زندگی ام را شروع کنم ... !xa0برای شما
و الحق که چه زخمای دردناکی هم میشن... - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:46
عمیق ترین زخم ها توسط کسانی ایجاد میشوند که بیشترین دسترسی را به قلب شما داشته اند ...
در پاسخ Droit و زندگی سرتق! - تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:46
اینجا روxa0بعد از مدت ها بازکردم که شروع کنم به غرغر کردن ... که دیدم یه نفر برای یکی از پست های قدیمی کامنت گذاشتهxa0... گفته بود که کنجکاو شده xa0ببینهxa0الان چی شده؟! خنده ام گرفت ... رفتم ببینم پست قدیمیxa0
ترسیدم که چه عرض کنم وحشت کردم!:)) - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 14:14
اعتراف میکنم همه ی وقتایی که از ته دل میخواستم برم ... همه ی وقتایی از ته دل آرزو میکردم حتما بشه ... به قسمت دلتنگیش فکر نمیکردم که جلومو نگیره ... الان که داره جدی میشه ... ترسیدم...!
با دست یخ زده که نمیشه یخ قلبو شکوند...! - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 14:14
یک عالمه حرف برای زدن دارم ولی نه دلم میخواد کسی بشنوه چی میگم نه میتونم بنویسم ... انگار کلمات دیگه دوستم نیستن...! نه حوصله ی شب یلدا رو دارم نه اعصاب الکی خندیدن و حال خرابمو به کتابی که داشتم میخوندم -شهر خرس و چه قدر که محشر بود- نسبت میدم و خوبیش اینه که برای همه قابل قبوله ... همه میدونن کتاب...
چه کاری مهم تر از دخترت هست واقعا؟ - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 14:14
حالا خوبه من خر خاصی هم نشدم که کنسرتی بزارم یا مدالی چیزی بیارم ... از اونایی میشدم که چشمم به در خشک میشد تا بیاد بهم افتخار کنه چون گفته بود میاد ولی باز یه کار مهم تر براش پیش میومد ...
خواهر - تاریخ: 1397/12/23 ساعت: 14:14
هیچ کس دیگه ای به جز تو نمیفهمه . حتی مامانxa0. حتی میم . فقط تویی که میدونی دقیقا چی میگم . بیشتر که فکر میکنم فقط تو بودی همیشه . تویی که میدونی من دارم داد میزنم ولی ناراحتم نه عصبانی . میدونی این ک
و من فکر میکردم تو از میون همه ی آدما میفهمی چی میگم ... - تاریخ: 1397/9/7 ساعت: 19:21
وقتی یه آدم که واقعا افسرده اس بهتون میگه از جنگیدن خسته شده احمقانه ترین چیزی که میتونین بهش بگین اینه که باید به جنگیدن ادامه بدی !
روحت شاد استاد نون - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:28
ما ماندیم و حسرت درس برداشتن با استاد معروف و بداخلاق دانشکده !
و من تو دلم گفتم یو آر رایت . فاک دیس . دیس ایز مای فاکین لایف . - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:28
دیروز اولین باری بود که حقیقتا به الف اعتماد کردم . اعتماد کردم که شاید واقعا تاثیری داشته باشد . که شاید کمک حالم باشد . دیروز که گفت برایش کلمه هایی را بنویسم که فکر میکنم خودم هستم . نوشتم فریک ... نوشتم شاید منطقی ... تعریف از خود نباشد مهربان ... و نوشتم ... لوزر... میدانید برای نوشتن آخری خیلی...
خیلی ممنون :| - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:28
این که موهامون بیرونه دلیل نمیشه دوست داشته باشیم تو تاکسی دست مالی شیم :|xa0