خرید بک لینک

دیشب به میم گفتم فردا که برگردم یه گوشه دلم جا میمونه پیشت ! امروز صبح که منو رسوندن فرودگاه آویزون گردنش که بودم احساس میکردم دلم گیر کرده به گردنبندش و نخ کش شده ... تا این که لحظه کارت پرواز گرفتن دیدم اونم کارت گرفت:))) هرچی از مارمولکی این بشر بهتون بگم کم گفتم:))) خلاصه که باهم برگشتیم تهران ... الان رفته خونش تا شب قراره بریم باهم حرف بزنیم ... حرفایی که نشد اون دو سه روز بزنیم ... خواهر میگه بالاخره باید رو در رو بشین با این موضوع ... نمیدونم ... قلبم باهاشه ولی نمیدونم قلبم کافیه یا نه!

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 8:21

کاش به چیزی که واقعا هستم افتخار میکردی نه به چیزی که فکر میکنی هستم !

+ آدم بیشعوری که خصوصی پیام دادی! چون جای دیگه ای نمیتونم جوابتو بدم اینجا میگم جوابتم اینه که گه خوریش به تو نیومده! من چه مدلی زندگی میکنم با کی میرم کجا میرم ! حداقل زر میزنی خصوصی نفرست جوابتو بگیری! از اونجایی که خیلی پیگیر اخلاقیات منی میگم بهت ! اینکه تو تمام ذهنت و آشغال برداشته دلیل نمیشه منم اینجوری باشم ! گو اینکه باشم هم به تو هیچ ربطی نداره! با ادبیات خودت جوابتو دادم !

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 8:21

حقیقتش این است که وبلاگ ساختم که بی ترس و دغدغه و بی سانسور حرف بزنم ... در سیاه ترین دوران زندگیم وبلاگ ساختم ... قرار نبود کسی اینجا را بخواند... آدرسش را به هیچ کس ندادم ... هیچ کس از اطرافیان من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 8:21

در این مدت اتفاقای زیادی افتاده ... قبلش باید بگم که همه عزیزانی که کامنت گذاشتین ... گم نشده ولی الان فرصت جواب دادن ندارم ... ممنونم که اینقدر مهربونید ... فکرشم نمیکردم آدما این جا رو بخونن شماها زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 8:21

عرضم به حضور شما که چون من خنگم اشتباهی اومدم نظرات زیباتون رو تایید کنم حذف کردم:|||الهه و لیلا و سیما و آرش و عزیزی که اسم سختی داشتی که پر از b بود و البته آق مهندس خودمون جناب droit کبیر :))) من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 8:21

از نظر روحی احتیاج دارم که الان یک دختر بیخیال می بودم که بزرگ ترین مشکلم ست کردن رنگ لاک و بند کفشم بود ... یا یک صندلی ننویی قهوهای قدیمی توی اتاق مادربزرگ تنهایی که سال تا سال نوه هاش نمیومدن بهش سر بزنن ... هرچی غیر از این چیزی که الان هستم ... و هرجایی غیر از اینجا ...!

چرا ؟ چون اینهمه به در و دیوار زدم وهیچ اتفاقی نیفتاد ... هیچی عوض نشد ... چون یه نفری نمیشه دوچرخه دونفره رو روند ...

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 8:21

داریم اتاق را مرتب می کنیم ... اتاق من نیست ... اتاق او هم نیست ... اتاق کسی است که دوستش داریم و میخواهیم خوشحالش کنیم ... آهنگ شادی پلی میکند و همزمان با رقصیدن لباس ها را جمع میکند ... میخندم ...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 8:21

کاناپه کنار تلویزیون بوی عطر بابا را گرفته ... زانوهایم را جمع کردم و خودم و کتاب جدیدم را توی آن یک ذره جای کنار شومینه جا دادم ... عطر بابا دوره ام کرده و احساس امنیت میکنم ... انگار که توی بغلش نشسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 8:21

به نام خدا با فیلم دیدن پای لپتاپ و سالاد خوردن:)))

.

.

.

قبلا به میم گفته بودم روزی که ولنتاین و جشن بگیری روز آخر زندگیت خواهد بود:))))

حالا الانم که معلوم نیست توی چه وضعی هستیم که هیچ چی

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 8:21

اینجا مینوشتم تا حالم بهتر شود ... شد ... بهتر شدم ... تغییر کردم ... بزرگ شدم اما دیگر وقت رفتن است ...! اینجا بماند و خاطرات خوب و بدش ...! میروم تا فصل جدیدی از زندگی ام را شروع کنم ... ! برای شماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 5 اسفند 1398 ساعت: 8:21

عمیق ترین زخم ها توسط کسانی ایجاد میشوند که بیشترین دسترسی را به قلب شما داشته اند ...

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:46

اینجا رو بعد از مدت ها بازکردم که شروع کنم به غرغر کردن ... که دیدم یه نفر برای یکی از پست های قدیمی کامنت گذاشته ... گفته بود که کنجکاو شده ببینه الان چی شده؟! خنده ام گرفت ... رفتم ببینم پست قدیمی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:46

اعتراف میکنم همه ی وقتایی که از ته دل میخواستم برم ... همه ی وقتایی از ته دل آرزو میکردم حتما بشه ... به قسمت دلتنگیش فکر نمیکردم که جلومو نگیره ... الان که داره جدی میشه ... ترسیدم...!

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 14:14

یک عالمه حرف برای زدن دارم ولی نه دلم میخواد کسی بشنوه چی میگم نه میتونم بنویسم ... انگار کلمات دیگه دوستم نیستن...! نه حوصله ی شب یلدا رو دارم نه اعصاب الکی خندیدن و حال خرابمو به کتابی که داشتم میخوندم -شهر خرس و چه قدر که محشر بود- نسبت میدم و خوبیش اینه که برای همه قابل قبوله ... همه میدونن کتاب چه اثری رو من میزاره ... از مزایای دمدمی بودن شدید من اینه که ممکنه تا چند ساعت دیگه حالم خوب باشه و زهر نکنم یلدای امسالو ...!

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 14:14

حالا خوبه من خر خاصی هم نشدم که کنسرتی بزارم یا مدالی چیزی بیارم ... از اونایی میشدم که چشمم به در خشک میشد تا بیاد بهم افتخار کنه چون گفته بود میاد ولی باز یه کار مهم تر براش پیش میومد ...

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 14:14

صفحه بندی