تازگی ها متوجه شدم که بیش تر از چیزی که خیال میکردم با مامان وجه اشتراک دارم . شاید این حقیقت که در تمام زندگی تلاش کردم تا شبیه پدرم باشم باعث شد تا تشابهاتم را با مادرم نبینم . حالا در این نقطه زندگی ، تنها کسی از اطرافیانم که " واقعا " حالم را میفهمد اوست . تنها کسی که چیزی مشابه را تجربه کرده است . چیزی که به گفته خودش همیشه میترسید برای من هم اتفاق بی افتد . چند روز پیش داشتم به احسان میگفتم که روزی که گفتم کار در شهری سوت و کور به من پیشنهاد شده است کوچک ترین امیدی نداشتم که قبول کند . به خاطر همین آنقدر متعجب شدم . شبی که داشتم چمدان می بستم آمد توی اتاق و گفت که اولش سخت خواهد بود ولی لازم است . گفت که سکوت و تنهایی برایم لازم است . گفت که می داند این که نتوانی هیچ کس را در اطرافت تحمل کنی چه احساسی دارد و میدانم که دروغ نمیگفت . فقط قضیه این است که این موضوع - احسان اصرار دارد که به آن نگویم مشکل - بعضی وقتا که تنها هستم خیلی گریبانم را میگیرد . ولی همچنان دلم نمیخواهد برگردم . همچنان حوصله سر و کله زدن با کسانی را ندارم که به نظرشان همه چیز مسخره بازی است و نمیدانند همین به قول آن ها " شوخی " میتواند جان آدم ها را بگیرد . نمیدانند ناامیدی میتواند جوری بر آدم ها چیره شود که توانایی انجام هرکاری را از آن ها بگیرد . حتی کاری به سادگی بلند شدن از رخت خواب . نمیدانند و نمیتوانم بگویم ناراحتم . حتی برایشان خوشحالم و از صمیم قلبم نمیخواهم هیچ کس ، مطلقا هیچ کس به آمار رو به افزایشمان اضافه شود . اما نمیتوانم بگویم که ناراحت هم نیستم از این که حتی " سعی " هم نمیکنند که کار را برای من راحت تر کنند . بگذریم . آسمان این جا دوباره صاف شده است و به قول فراری شب از پنجره اتاقم پیداست . به هرحال هنوز هم چیزی برای جنگیدن پیدا میکنم . مثلا همین هوای خنک امشب:)