داریم اتاق را مرتب می کنیم ... اتاق من نیست ... اتاق او هم نیست ... اتاق کسی است که دوستش داریم و میخواهیم خوشحالش کنیم ... آهنگ شادی پلی میکند و همزمان با رقصیدن لباس ها را جمع میکند ... میخندم ... مثل سابق بی صدا غش می کنم و بلافاصله ادایم را درمیاورد ... دفتر دستم را به طرفش پرت میکنم ... یکهو خنده اش جمع میشود ... هیجانش میخوابد ... انگار خاموشش کرده باشم ... چنان جدی نگاهم میکند که فکر میکنم خراب کاری کرده ام و استرس میگیرم ... میگوید اولین باری است که دوتایی باهم یکجا هستیم و مثل قبل ها رفتار میکنیم از ... کی؟ رویم را برمیگردانم و زمزمه میکنم از قبل از فوت مادرت ... آنقدر آهسته که خودم هم به زور میشنوم ... انگار بخواهم از قصد جوری بگویم که نشنود ... انگار با نشنیدنش چیزی عوض میشود ... اما شنیده ... میگوید شب بود ... میگوید ... نه چیزی نمی گوید نفس میگیرد که حرف بزند اما بغض مینشیند توی گلویش ... چشمانش خیس میشود ... دست پاچه نگاهم را می دزدم... میخواهم بروم که مچ دستم را میگیرد ... مینشینم کنارش ... سرش را میگذارد روی شانه ام ... شانه خودش حالا دارد تکان میخورد ... حرف نمیزنم ... میدانم باید به این نقطه می رسید ... باید برای این فقدان گریه میکرد ... باید باور میکرد ... حالا دیگر وقتش بود ... میگوید درد دارد ... میدانم ... اگر میدانی چرا تا به حال نگفتی؟ چرا درد اضافه کردی روی دردهایم؟ میپرسم من دردم؟ پس بگذار بروم ... میگوید هم دردی هم درمان ... اگر بروی نه درد دارم نه درمان ... میخندم ... خشک ... کوتاه ... مصنوعی ...از آن ها که هروقت جدیدا میبینمش میزنم ... آخر تا به حال درد و درمان کسی نبوده ام ...می گویم خواستم برایت تعریف کنم اما ترسیدم ... ترسیدم نتوانم جلوی سوال کردنم را بگیرم ...سرم را بلند میکند و در چشمانم خیره میشود ... ولی من نیاز داشتم جواب بدم ...چانه اش میلرزد چرا نگفتی؟ چانه ام میلرزد ... چیزی عوض نمی شد چون ... درمانم باش ...سر تکان میدهم که باشد ولی در ذهنم من؟من که بلد نیستم درمان باشم ... من که تا به حال درد بودم فقط ...نیم ساعت بعد است الان ... شاید هم بیشتر آخر ساعتم را جلوی آینه میز شیما جا گذاشته ام ... آنقدر گیجم که فقط دلم خواست بنویسم ... اما نمیتوانم درست حرف بزنم ... کلمات در کنترل من نیستند ... مغزم همه چیز را درهم و برهم یادش می آید ... سر شانه ام هنوز خیس است و صدای آهنگ اندی در گوشم ... کاش این درد درمانی هم داشت ... برای میم... برای من ...برای همه مان .. برای همه مان ...!
برچسب:
نویسنده: آناهیتا جعفری