اینجا مینوشتم تا حالم بهتر شود ... شد ... بهتر شدم ... تغییر کردم ... بزرگ شدم اما دیگر وقت رفتن است ...! اینجا بماند و خاطرات خوب و بدش ...! میروم تا فصل جدیدی از زندگی ام را شروع کنم ... !
برای شما اندک عزیزانی که دنبال میکردید ... بین من و میلاد هرچه بود تمام شد ... اجازه دادم برود چون دوستش داشتم ... اجازه داد بروم چون دوستم داشت... اما حالا میدانم که دوست داشتن کافی نیست ... من آدم ماندن نبودم و نخواهم شد ... او هم نمیخواست من را مجبور به تغییر کند ... حالا هرکدام به مسیری جدا میرویم با خاطرات قشنگی که از هم داشتیم ... خاطرات تلخ را جا میگذاریم ... میخواهم که تصویرش در ذهنم عشق شیرین جوانی باشد که برایم همه کاری میکرد ... هیچ کدام از عکس هایمان را پاک نکردم همه را پوشه کردم تا بعدها ببینم و برای دخترم تعریف کنم ... که ببین مادرجان تجربه کردن هیچ اشکالی ندارد ... اما هرجا دیدی این جاده قرار نیست به هدف های تو برسد پیاده شو ...! من برایت آرزو میکنم دیگر غم نبینی و به خواسته هایت برسی میلاد ! تمام چیزهای خوب جهان مال تو و مال کسی که بعد از من قرار است آغوشت را پرکند ... شک ندارم که توهم آرزویی جز این برایم نداری ... ؛
نظرات این پست نیازی به تایید ندارند... فقط بد و بیراه نصیب من نکنید!
خدا نگهدار همه تان باشد !
رها
بهمن ماه ۹۸
برچسب:
نویسنده: آناهیتا جعفری