خرید بک لینک

اینجا رو بعد از مدت ها بازکردم که شروع کنم به غرغر کردن ... که دیدم یه نفر برای یکی از پست های قدیمی کامنت گذاشته ... گفته بود که کنجکاو شده ببینه الان چی شده؟! خنده ام گرفت ... رفتم ببینم پست قدیمی چی بوده ... دلم خواسته بود که اون ماه بگذره ... همون شهریور ماه کذایی اون سال ... بعد رفتم عقب تر ... خوندم ... خوندم ... به اون روزا نگاه کردم ... به دختر غمگینی که شب و روزش یکی شده بود ... بعد به الان نگاه کردم ... به خودم ... به مسیری که طی کردم ... دختر این روزا سالم تره ... حالش بهتره ... هنوزم روزای پایین داره ... هنوزم گاهی افسردگیش شدت میگیره ... ولی ... داره میجنگه ... داره با تمام توانش میجنگه ... تبدیل شده به آدم پوست کلفت که خیلی راحت آدمای سمی رو از زندگیش بیرون میکنه ...حالا قوی تره ... بیشتر میخنده ... بیشتر حرف میزنه ... از اون موقع خیلی چیزا عوض شده غریبه! خیلی هاش بهتر شده ... خیلی هاشم بدتر شده ... هنوز گاهی با کابوس اون روز بیدار میشم از خواب ... ولی باهاش کنار اومدم ... من اومده بودم اینجا به زندگی غر بزنم ولی دیدم که من از این سخت تراشم گذروندم! اینم میگذرونم!

خلاصه که غریبه شاید دیگه اینجا نیای ولی ممنونم ازت! به خاطر تو یادم اومد از کجا به کجا رسیدم!

برچسب: نویسنده: آناهیتا جعفری تاريخ: دوشنبه 18 آذر 1398 ساعت: 21:46

صفحه بندی