باز هم شهریور شد و فقط خداوند می داند که تا چه اندازه از این ماه متنفرم . و فقط خداوند می داند که تا چه اندازه دلم باران میخواهد و پاییز ! منتظرم تا مثل هرسال پاییز بیاید و دستی روی سرم بکشد و حالم را بهتر کند ...! مهم نیست که چه قدر در این ماه مریض احوال و سرماخورده میشوم . مهم نیست که هوا آلوده است و یا دوباره دانشگاه شروع میشود و قرار است دوباره کاری که علاقه ای به آن ندارم را شروع کنم . بازهم فقط خداوند می داند که غروب های گرفته اش و شب های طولانی اش چه قدر سرحالم می کند . وقتی اینقدر مشتاقانه انتظارش را میکشم . وقتی فکر باران حالم را خوب میکند ... وقتی فکر باران هنوز هم حالم را خوب میکند ... وقتی کتاب نمیخوانم ... پیانو نمیزنم ... رانندگی نمیکنم ... ولی فکر باران هنوز هم حالم را خوب میکند ... یعنی حق ناله کردن ندارم ... تا وقتی باران هست امید هم هست و تا وقتی امید هست من هم هستم . حالا گیریم دیگر آن چیزی نباشم که قرار بود . ولی خب کداممان آن چیزی شدیم که قرار بود باشیم؟!
+چه قدر نوشتن از تو سخت شده ... از تو که فردا درست هفتصد و سی روز است که جوری رفته ای که انگار هرگز نبوده ای! در این دوسال گذشته بارها از جلوی آن شرکت کذایی خیابان گاندی رد شده ام ولی یک بار هم قدم تویش نگذاشته ام که خاطراتت آوار نشود روی سرم ... ولی تو که دست بردار نبودی هرکاری توانستی کردی تا فراموشت نکنم :)) ...سرتق لجباز دوست داشتنی دلم برایت تنگ شده ... کاش به جای این آسوده بخوابد هایی که میدانم فردا از همه خواهم شنید یک نفر بیاید که دلم برای او هم به اندازه تو تنگ شده ... یک نفر که هم درد است هم درمان ...!
* عنوان از اپیزود پاییز رادیو چهرازی
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 23:5 توسط Raha |
برچسب: پاییز,میاد,
نویسنده: آناهیتا جعفری
تاريخ: پنجشنبه
2 شهريور
1396 ساعت: 1:46