
باز هم شهریور شد و فقط خداوند می داند که تا چه اندازه از این ماه متنفرم . و فقط خداوند می داند که تا چه اندازه دلم باران میخواهد و پاییز ! منتظرم تا مثل هرسال پاییز بیاید و دستی روی سرم بکشد و حالم را بهتر کند ...! مهم نیست که چه قدر در این ماه مریض احوال و سرماخورده میشوم . مهم نیست که هوا آلوده است و یا دوباره دانشگاه شروع میشود و قرار است دوباره کاری که علاقه ای به آن ندارم را شروع کنم . بازهم فقط خداوند می داند که غروب های گرفته اش و شب های طولانی اش چه قدر سرحالم می کند . وقتی اینقدر مشتاقانه انتظارش را میکشم . وقتی فکر باران حالم را خوب میکند ... وقتی فکر باران هنوز هم حالم را خوب میکند ...
ادامه مطلب