
از آن شب ، یک چیزی روی قلبم احساس میکنم . انگار که یک نفر روی سینه ام نشسته باشد و بیخ گلویم را گرفته باشد . از آن شب ، هرچه قدر هم که سعی میکنم نمیتوانم دلم را با تو صاف کنم . و نگرانم که نکند دیگر دلم با تو صاف نشود؟ آخر از چشمم افتادی . و تمام تصورات من را شکستی . آن آدم بی نظیری که فکر میکردم تا آن سوی کهکشان ها پرواز میکند نبودی . خب درواقع تو مال پریدن هم نبودی . فقط ادایش را درمی آوردی . انصافا هم خوب نقش بازی میکردی . از آن شب ، عصبانیت شدیدی نسبت به همه چیز پیدا کردم . چون یادم نمیرود . متاسفم . +نوشته شده در جمعه ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت0:25 توسطRaha | ...
ادامه مطلب